|
میدونی خوشگل من دوست دارم همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم میدونی فقط تو رو دارم روی زمین اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی میدونم دوستم داری اشک منو در میاری آخه تو چقد ادائو ناز داری میتونی عشق منو توی قلبت بکاری
زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم كاش هرگز در محبت شك نبود شيطان كه رانده شد جز يك خطا نكرد
/*
/*]]>*/
یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .
مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را
دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را
دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال
شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود
. زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا
خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را
بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها
را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها
خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش
غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان
ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به
سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز
بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم
داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل
را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن
اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در
آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که
شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد
نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا
مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان
دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها
پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که
زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران
امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس
تنها نبود .
اگه کسی دلت رو شکوند، بازم دوسش داشته باش ولی
هیچوقت دل کسی رو نشکون که دوستت داره. پس یادت باشه دل منو نشکونی چون دوستت دارم دیروز تو کلاس ریاضی داشتم به تو فکر می کردم، اما
هر چی فکر کردم نتونستم حساب کنم که چقد دوستت دارم
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
/*
/*]]>*/
در زمان های دور
که هنوز پای بشر به زمین باز نشده بود ،عشق،تنفر،دروغ،مهربانی و دیوانگی در حال
بازی بودند.
عشق گفت :بیایید
قایم باشک بازی کنیم.
همه قبول
کردند.دیوانگی گفت : من میشمرم 1 ،2 ، 3 ، 4 .تنفر به اعماق آب ها رفت.دروغ که میگفت جنگل میره ، به بیابان رفت . مهربانی به زمین
آمد.حسودی خودشو توی آسمون ها پنهان کرد . خلاصه هر کدام یه جایی رفتند .،فقط عشق
مانده بود .
/48 ، 47،
46،45 .../عشق خودشو میان یک دسته گل سرخ
قایم کرد .دیوانگی بعد از چند دقیقه همه را پیدا کرد جز عشق ! یعنی عشق کجا رفته
بود ؟ هر جا را که گشت ، اثری از عشق نیافت . تا اینکه حسادت حسودیش گرفت و گفت :
عشق میان آن دسته گل سرخ پنهان شده
.
دیوانگی هم یک
شاخه از درخت را برداشت و در لای شاخ و برگ گل های سرخ فرو برد .
ناگهان فریاد عشق
به هوا برخاست ! همه مات و مبهوت به طرف گل های سرخ نگاه میکردند . عشق ، دستش را
روی چشمش گذاشته بود و خون از لابه لای انگشتانش جاری بود . دیوانگی به خود آمد
و از عشق عذر خواهی کرد و گفت :من در قبال چنین کاربدی که انجام داده ام چه
کنم تا تو را راضی کنم؟
عشق گفت : فقط هر
جا خواستم بروم ، تو مرا همراهی کن تا به زمین نیفتم .
از آن به بعد این
عشق و دیوانگی هستند که به قلب تمام آدم های عاشق سرک میکشند
چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است
اما کسی نبود همیشه من
بودم و من و تنهایی و
آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند
عشق یعنی انتظار و
انتظار
عشق یعنی هر چه
بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا
سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در
دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب
ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان
شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی
دوست عشق یعنی هر
چه در دل آرزوست عشق یعنی یک تیمم یک
نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی یک تبسم یک
نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه عشق یعنی سوختن یا
ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی همچو من شیدا
شدن
عشق یعنی قطره و در یا شدن عشق یعنی پیش محبوبت
بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
غم عشقت بيابون پرورم كرد هواي بخت بي بالو پرم كرد بمو گفتي صبوري كن صبوري صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد ای کـــاش دلـــم اسیر
و بــیـمار نبود در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود من عاشق واو زعشق من بی خـبر است ای کــاش دل و دلبر و دلـــدار نـبود
هیچ وقت کسی که دوست داری به خاطر غرورت از دست نده همیشه سعی کن غرورت به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا مي شي درباره احساسات سخن نگو اگر واقا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي مي دوني خداحافظي در ذهنته!
|
About![]()
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 Links
نگار و عشق |