تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

آخه تو چقد ادائو ناز داری

میتونی عشق منو توی قلبت بکاری

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت0:2توسط پژمان | |

 

زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت21:6توسط پژمان | |

ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم
من مور صغيرم به سليمان چه نويسم
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با اين دل تنگم به عزيزم چه نويسم

 

كاش هرگز در محبت شك نبود
تك سوار مهرباني تك نبود
كاش بر لوحي كه بر جان دل است
واژه ي تلخ خيانت حك نبود

 

شيطان كه رانده شد جز يك خطا نكرد
خدا را براي سجده ي آدم رضا نكرد
شيطان 100 بار بهتر از بي نماز
او سجده بر آدم ، اين سجده بر خدا نكرد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت23:3توسط پژمان | |

/* /*]]>*/

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت12:31توسط پژمان | |

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت20:7توسط پژمان | |

اگه کسی دلت رو شکوند، بازم دوسش داشته باش ولی هیچوقت دل کسی رو نشکون که دوستت داره. پس یادت باشه دل منو نشکونی چون دوستت دارم



دیروز تو کلاس ریاضی داشتم به تو فکر می کردم، اما هر چی فکر کردم نتونستم حساب کنم که چقد دوستت دارم


شوخی شوخی گذاشتی رفتی و نفهمیدی جدی جدی دلم برات تنگ می شه. حالا من اینجا موندم تنهای تنها، دلم برات تنگ شده، برا لبخندای خوشگلت، برا نگاه های عاشقونت

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت13:9توسط پژمان | |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت23:29توسط پژمان | |

/* /*]]>*/ در زمان های دور که هنوز پای بشر به زمین باز نشده بود ،عشق،تنفر،دروغ،مهربانی و دیوانگی در حال بازی بودند. عشق گفت :بیایید قایم باشک بازی کنیم. همه قبول کردند.دیوانگی گفت : من میشمرم 1 ،2 ، 3 ، 4 .تنفر به اعماق آب ها رفت.دروغ که میگفت جنگل میره ، به بیابان رفت . مهربانی به زمین آمد.حسودی خودشو توی آسمون ها پنهان کرد . خلاصه هر کدام یه جایی رفتند .،فقط عشق مانده بود . /48 ، 47، 46،45 .../عشق خودشو میان یک دسته گل سرخ قایم کرد .دیوانگی بعد از چند دقیقه همه را پیدا کرد جز عشق ! یعنی عشق کجا رفته بود ؟ هر جا را که گشت ، اثری از عشق نیافت . تا اینکه حسادت حسودیش گرفت و گفت : عشق میان آن دسته گل سرخ پنهان شده . دیوانگی هم یک شاخه از درخت را برداشت و در لای شاخ و برگ گل های سرخ فرو برد . ناگهان فریاد عشق به هوا برخاست ! همه مات و مبهوت به طرف گل های سرخ نگاه میکردند . عشق ، دستش را روی چشمش گذاشته بود و خون از لابه لای انگشتانش جاری بود . دیوانگی به خود آمد و از عشق عذر خواهی کرد و گفت :من در قبال چنین کاربدی که انجام داده ام چه کنم تا تو را راضی کنم؟ عشق گفت : فقط هر جا خواستم بروم ، تو مرا همراهی کن تا به زمین نیفتم . از آن به بعد این عشق و دیوانگی هستند که به قلب تمام آدم های عاشق سرک میکشند

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت19:37توسط پژمان | |

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت19:33توسط پژمان | |

 چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند
و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند
چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

                                            چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است                                             اما کسی نبود همیشه من بودم و

   من و تنهایی و

                                                          این دفتر شعرم


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:49توسط پژمان | |

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند



آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند


دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند


فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند


صبحِ فردا به شبت نیست که نیست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند


راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم

پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند


آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنیـاست، بخند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:36توسط پژمان | |

عشق یعنی انتظار و انتظار                         عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                  عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن                         عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                        عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                        عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                              عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست            عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                               عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                                عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                      عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                        عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی                                  عشق یعنی بندگی آزادگی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:34توسط پژمان | |

غم عشقت  بيابون پرورم كرد

هواي بخت بي بالو پرم كرد

بمو گفتي صبوري كن صبوري

صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد


ای کـــاش دلـــم اسیر و بــیـمار نبود

در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود

من عاشق واو زعشق من بی خـبر است

ای کــاش دل و دلبر و دلـــدار نـبود

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:15توسط پژمان | |


هیچ وقت کسی که دوست داری به خاطر غرورت از دست نده همیشه سعی کن غرورت به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:6توسط پژمان | |

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا مي شي درباره احساسات سخن نگو اگر واقا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي مي دوني خداحافظي در ذهنته!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت0:0توسط پژمان | |